تبليغاتX
عشق و چند نقطه چین .....

فقط عشق


 فقط عشق

عشق با روح شقايق زيباست


عشق باحسرت عاشق زيباست


عشق با نبض دقايق زيباست


عشق با زهر حقايق زيباست


عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...

    مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..

        کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...

            حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...

                مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...

                    نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...

                        تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...

                            یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...

                                   من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...

                                         قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت


یه حقیقت تلخ ........

 

آقا اینروزا بیشتر از اینکه دلمون با تو باشه ظاهرمون با توس آقا ! پشت شیشه ماشینمون با رنگ قرمز نوشتیم یا حسین قربون لب تشنه ات برم ! دورو برش هم رنگ قرمز پاش پاش کردیم که دل بیشتر کباب بشه که یعنی آره … اینا خونه ! زنگ موبایلمون از ابوالفضل و چشمای قشنگش میگه ! لباس سیاه پوشیدیممحاسن (ريش ) رو بلند کردیم … یه عده چفیه انداختن دور گردنشون ؛ یه عده شال سبز انداختن ! بدن ها بوی گلاب میده ! تسبیح به دست گرفتیم ! آقا کیف میکنی از این ظاهر قشنگ و بچه مسلمونیمون ؟ …. صب تا شب رادیو تلویزیون و پخش ماشینامون همه هی میگن مظلوم حسین … حسین جان !

میدونی آقا … این کارا شده کار هر ساله ما ! هر سال سینه میزنیم … اشک میریزیم … نوحه میخونیم … داد میزنیم ! هی قربون صدقه ات میریم … هی زار میزنیم …هی غش میکنیم … هی ضعف میکنیم ! هی تو سرمون میزنیم … هی دیوونه میشیم ! هی از علی اکبر میگیم ..از علی اصغر میگیم …از لب تشنه … از تیر حرمله … از قنداق خونی … از سر بریده ! از خیمه های سوخته ! از شام غریبان ! از اه یتیمان ! … بازم بگم آقا ؟

آقا معذرت ! اما راستش دل خیلی از ماها با تو نیست ! خیلی از ماها حسینی نیستیم الکی هی میگیم حسین …حسین ! این حسین حسین گفتنمون … این تو سرو سینه زدنمون دوزار نمی ارزه ! آقا جون اگه ادم حسینی باشه مگه ریا میکنه …؟! مگه گرونفروشی میکنه …؟! مگه حق بچه یتیم رو میخوره ؟! مگه وعده سر خرمن میده ؟! مگه دروغ میگه ؟! مگه دنبال ناموس مردم رامیفته ؟! مگه مردم آزاری میکنه ؟! مگه مال بیت المال رو هپلی هپو میکنه ؟! مگه حق رو ناحق میکنه ؟! مگه دین رو به دنیا میفروشه ؟! مگه ربا خواری میکنه ؟ دِ نمیکنه دیگه آقا  !!

آقا شرمنده خیلی از ماها دلمون رو نتونستیم راست و حسینی کنیم افتادیم به جون ظاهرمون … آقا خیلی از ما نتونستیم مسلمون باشیم شدیم مسلمون نما … فقط ظاهرمون قشنگه ! اینو گفتم که نگی نگفتی ! نگی میخواستیم گولت بزنیم ! کارمون خرابه آقا ! خودمون میدونیمُ بس ! آقا جون به جان مادرت فاطمه (س ) خودت دعامون کن که اصلاح شیم . خودت هوای ما شیعه ها رو داشته باش . آقا جون مطمئنم که فراموشمون نمیکنی . قربونت برم حسین جان

 

 


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت


نمیگم اومدم اخه شاید طو لانی نباشه

خوش اومدید

 

وقتی که هیچ

             منهای هیچ

                      هيچ مي شود...

وقتي كه ضرب همه

در هيچ

هيچ مي شود

                                        وقتي كه بخش هيچ

                                       بر همه

                                  هيچ مي شود

شك مي كني!!

كه جمع همه

با هيچ

هيچ مي شود ؟!...

 

 

حالم بد نيست غم کم مي خورم کم که نه! هر روز کم کم مي خورم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!

خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

افسوس

در تنهايي شکفتم

در تاريکي نهفتم

با سايه سخن گفتم

با عشق به خواب رفتم

از تو خبري افسوس

از تو گذري افسوس

با غربت دل ساختم

تنها و رها ماندم

حال خاکستري سردم

پاييزي و بي برگم

از تو خبري افسوس

 

 

 

i love you

 

کتاب زندگی يک قصه دارد

و تو آن ماجرای بی نظيری

و حالا قصه من غصه توست

و شايد غصه من ماجرايت

 

نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم

نه میشه خوب من بشی، نه میشه با تو بد بشم


نه دل دارم که بشکنی، نه جون دارم فدات کنم


نه پای موندن منی، نه میتونم رهات کنم


نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو


نه می تونم بگم بمون، نه میتونم بگم برو


کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام


قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام


چجوری از تو بگذرم؟ تویی که معنی منی


تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی


نه ساده ای نه خط خطی, نه دشمنی نه هم نفس


نه با تو جای موندنه، نه مونده راه پیش و پس

 

 

 

 

 

 

 

قصه اينجوري شروع شد من وچشمات و ترانه



تو رو خواستن تا هميشه گريه و اشک شبانه



تو مي دوني تا هميشه من به ياد تو مي مونم



هرچي که ترانه دارم واسه ي چشات مي خونم



واسه داشتن دستات لحظه هام پر از بهونه اس



ديدن صورت ماهتيه خيال عاشقانه اس



بي تو من هيچي ندارم پيش چشمات کم مي يارم



اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم



لحظه ها مو با حضورت عاشق وترانه خون کن



با نگاه پاک و معصوم دل سردمونشون کن



تو مثه اب و نفس باش واسه اين عاشق مجنون



رو تن اين خاک تشنه تو ببار هميشه بارون

 

سلام ای طلوع غریبانه ی دل

سلام ای طلوع طلوع سحر گاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من

تو را میسپارم به دل های خسته

تو را میسپارم به مینای مهتاب

تو را میسپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را میسپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تو را تا نسوزد

به دل میسپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی وازه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت


شاید اخرین پست

شاید اخرین پست

 

ممنونم از تك تك تون كه كه به كلبه ي ما سر زدين نميدونم ولي ديگه احساس ميكنم خسته

شدم  .  از همه چي از ادما از خودم و .... نميدونم ، دلم ميخواد ديگه آپ نكنم  خسته شدم !

زندگي خيلي سخته  البته بازم بايد بگم كه زندگي به سختياش شيرينه و قشنگ ولي وقتي كه

شيريني هم از حدش بگذره غيره قابل تحمله  بازم از تك تك اونايي كه سر زدن و نظر دادن

ممنونم . شايدم دوباره اومدم نميدونم . بايد از دوست عزيز ومهربونم كه بايد بگم كه دوست

شايد كلمه مناسبي براش نباشه سپاسگذاري مي كنم . عزيز مهربون خودت ميدونيكه با توام

تويي كه شباي سردو تاريكمو گرمو مهتابي و پر از ستاره كردي . هميشه حرفي بود تو دلم

كه نشد نشد بهت بگم ولي اينو  بدون اي شقايق من كه تو هميشه در قلب مني و ياد من .

 

خدا نگهدار

   Hadi  gorbankhani

 

 

دلم می خواد كه هيچ موقع،يكی فراموشم نشه

 

خوبياشو يادم نره،اون شمع خواموشم نشه

 

دلم می خواد اگه يه روز،يكی دوستم داشته باشه

 

هميشه عاشقش باشم،هميشه عاشقم باشه

 

دلم می خواد كه بدونی،زندگی آسون نمی شه

 

زندگی منم يه دَف،راحت و آروم نمی شه

 

اينم دلم می خواد بگم،دوستام زيادن وليكن

 

كسی يادم نمی كنه،همشون بی وفا شدن

 

خودم می خوام بازم بگم،ولی دلم نمی ذاره

 

قلم می گه بسه ديگه،يكی هست كه دوستت داره

 

 

                تقديم به چشمي كه اشكش منم، تقديم به اشكي كه غمش منم،

تقديم به شمعي كه پروانه اش منم، تقديم به گلزاري كه گلش...تويي.وتقديم

به عشقي كه عاشقش منم


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 22:42 موضوع | لینک ثابت


 

الهی چون حاضری چه جویم و  چون ناظری چه گویم!

   طوری بساز برایش  که دیگران ندانند

طوری بنواز که دیگران نتوانند

ای بود و نبود من تو را یکسان

از غمها به شادیش برسان

تمام آرامش برای تو سادگی و سکوت و گمنامی اندک هوایی برای من

 


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت


یه قصه

 

وقتي تو رو يادم مياد ميميرم و زنده مي شم

 

خوب مي دوني كه بعد تو عاشق هيچكس نمي شم

 

بعضي شبها يادم مياد يه روز بودي كنار من

 

حالا تو رفتي و شكست اين دل بي قرار من

 

حالا تو رفتي منم چشم انتظارت مي مونم

 

تا عمر دارم براي تو شعرهاي غمگين مي خونم

 

بعضي شبها ستارها بهم مي گن مياد يه روز

 

دل سياه و بي كسم تا اون بياد به پاش بسوز

 

بعضي روزا دلم مي گه هنوز منو دوستم داري

 

چشمهاي خيسم تا ابد بايد از دوريش بباري

                  

                   *************************************

       زندگي قشنگه اگه با تو باشه 

    مرگ قشنگه اگه براي تو باشه

  دل تنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه

 من قشنگم اگه باتوباشم

 اما توهرجور باشي قشنگي

 

*****************************

 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی

آه باران من سرا پای وجودم آتش است

پس بزن شاید تو خاموشم کنی

hadiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 15:15 موضوع | لینک ثابت


گفتم

  گفتم: تو شيرين مني...           گفتا: تو فرهادي مگر؟..

.

 

گفتم: خرابت مي شوم...         گفتا: تو آبادي مگر؟...

گفتم: ندادي دل به من...       گفتا:تو جان دادي مگر؟...

گفتم: ز كويت مي روم...         گفتا: تو آزادي مگر؟...

گفتم: فراموشم نكن...            گفتا: تو در يادي مگر؟


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

 

لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت
*****
اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت
*****
دل من راضی نبود به این جدایی نازنین
*****
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت
*****
گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم
*****
همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم
*****
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
*****
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم
*****
عزیز رفته سفر کی برمیگردی
*****
چشمونم مونده به در کی برمیگردی
*****
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
*****
ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی
*****
غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم
*****
پنجره ی امیدمو هنوز به روم نبستم
*****
پرستو های عاشق به خونشون رسیدن
*****
اما چرا عزیز دل هر گز تو رو ندیدن
*****
گفتی به من غصه نخور می رم و بر ميگردم
*****
همسفر پرستو ها ميشم و بر ميگردم
*****
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
*****
گفتی تا چشم هم بزنی میرم و برمیگردم
*****
عزیز رفته سفر کی برمیگردی
*****
چشمونم مونده به در کی برمیگردی
*****
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
*****
ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی

 

 


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت


ای کاش می دانستم بعد از مرگم

 

اولین اشک از چشمان چه کسی جاری میشود

 

و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی

 

می سپارد

 

چه کسی خواهد بود

*******

خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من

                                     

                                ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت

 

 

******* 

 

منو نشناختي و رفتي ...                           قاب عشقمو شكستي...

 

 اگه قابلت نبودم...                                پس چرا با من نشستي......

 

من كه پر زردم تو رويا...                        از همه دربدري ها ..............

 

تو بدون دلم گرفته ...                             از تو و ناباوري هات...........

 

توبزار همه بدونن ...                              من يه عاشق ديوونم........

 

واسه پيداكردن تو ...                           چه روزايي ميگذرونم...........

 

از تو و خاطراتت ...                             مونده عكسي از نگاهت...

 

كه بروش نوشته بودي...              توروتاابد ميخوامت...

 

بدون اينو اي ستاره ...                  تورو ميبينم دوباره...

 

         اينو ميگم تا بدوني كه دلم هواتو داره

 

 


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت


یکی بود یکی نبود

 یکی بود یکی نبود  ٬ زیر این چرخ کبود

توی این دنیای  ما  ٬  شاعر دریایی  بود 

 شاعر دریای ما  ٬  یه دلی بی کینه داشت

از جفای نا رفیق  ٬  چندتا زخم سینه داشت 

 روز و شب غصه ی اون  ٬  از  فراغ یارشه

آخرش غصه  می ره؟  ٬  کی  میدونه چی میشه 

 همیشه  شاعر ما   ٬   چشم  به  در  منتظره

می گه که خوب میدونه ٬ یه روزی غصه می ره 

 درد و  هجران  و  فراغ  ٬  حکمتِ  زندگیه

شاعر دریا  می گه  ٬  سختی  هم  نعمتیه 

 می گه هر کی با خداست ٬ خدا هم دوسِش داره

هدیه از برای دوست  ٬  درد و سختی میاره 

 ولی  با صبر زیاد   ٬   کم  کَمَک  غصه می ره

اینه  پاداش  اونی  ٬  که  هنوز  منتظره 

 بچه ها  قصه ی  ما   ٬   دیگه  آخر  نداره

شاعر   دریای    ما  ٬  هنوزم    منتظره

 

با تو بودن 

موهام که ریخت رو شونه هام
اشک که چکید رو گونه هام
خزون که شد بهار من
شروع شدن بهونه هام
به من نگفتی که میری
نگفتی که از من دلگیری
حالا میخوام که بعد از این
سراغی از من نگیری
فکر نکن که این ترانه
التماسی واسه با تو بودنه
تو واسم چیزی نذاشتی
عزیزم این اخر خط منه
چه بی خبر چه بی اثر
رفتی تو جاده ی سفر
به من چه شبهایی گذشت
تا خود صبح با چشم تر
من نگران تو ولی تو
چشم به راه دیگری
بمیرمو نبینم اونروزی
که تو دربه دری
فکر نکن که این ترانه
التماسی واسه با تو بودنه
تو واسم چیزی نذاشتی
عزیزم این اخر خط منه
توی هرترانه ای که خوندم
اسمت تاج اون ترانمه
اسم این ترانه رو هم
میخوای بدونی پایان با تو بودنه

 

 


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 1:58 موضوع | لینک ثابت


الله

                                       123


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

12


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت


ای زندگی من خسته ام !

ای لحظه ها من از شما سرخورده ام ، ترکم کنید

ای روز و شب من ادمی دل مرده ام ، ترکم کنید

من تا گلو در حسرتم ، افسرده ام ، ترکم کنید

از وحشت فردای خود ازرده ام ، ترکم کنید

ای اشک گرم ، ارام بریز بر گونه بیمار من

لذت ببر ای غــــــــم ، تو هم از این همه ازار من

در لحظه بیداد غم ، کی میشود غمخوار من ؟

ای زندگی من خسته ام !


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


باران ...

                                          12


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت


سخنی از یک عزیز تقدیم به وبلاگم

         

     

sani chokh sovuram  

          (خیلی دوستت دارم)

 

 


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


عاشقانه

.....


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 1:54 موضوع | لینک ثابت


                           

 

 توی این دنیا صفا مرده دیگه  

 

                                               صفا و مهر و وفا مرده دیگه

 

این زمونه همه چیش عوض شده 

                                                مردی و مردونگی غرض شده

 

حالا که مرده صفا سرده تنم 

 

                                              میزنم کاسه قلب و میشکنم

 

 

                                    بشکن   

اسمون ابره و بارون نداره

 

                                              دل وامونده من جون نداره

 

 نه محبت نه وفایی نه صفا

 

                                              خشکه رگها قطره ای خون نداره

 

 حالا که مرده صفا سرده تنم  

 

                                              میزنم کاسه قلب و میشکنم

 

                                      بشکن    

یا میشه ارزوهام نقش بر اب      

 

                                                یا میشه دل قسمت رنج و عذاب

 

 زندگی لطف و صفایی نداره

 

                                               زمونه با ما وفایی نداره

 

 حالا که مرده صفا سرده تنم

 

                                             میزنم کاسه قلب و میشکنم

 


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 1:26 موضوع | لینک ثابت


فقط یه تمنا

در غروب سرد عشق

                           این جمله را با من بخوان

                                               

مرگ تو مرگ من است

                           پس تمنا می کنم.........

                                              هــــرگـــز نمیــــــــــــــــــــــــر


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت


ذفتر عشق

  دفتر عشـــق که بسته شـد
        دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
   خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواین التماســو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت


کاش ....

سادگی ، مهر و صفا قانون انسان بودن است

        

           کاش قانونهایمان یکدم رعایت می شدند


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به بهترینم سارا

              


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 12:44 موضوع | لینک ثابت


کاش می شد.....

كاش ميشد هيچ کس تنها نبود

کاش ميشد ديدنت رويا نبود


گفته بودي با تو مي مانم ولي


رفتي و گفتي که اينجا جا نبود


ساليان سال تنها مانده ام


شايد اين رفتن سزاي من نبود


من دعا کردم براي بازگشت


دست هاي تو ولي بالا نبود


باز هم گفتي که فردا ميرسي


کاش روز ديدنت فردا نبود

"الا بذکرالله تطمئین القلوب"


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


     


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت


                        


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت


منتظرتم عزيزم


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت


                                     


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت


زندگی آب روانیست روان میگذرد .................

                                            آنچه اقبال منو توست همان میگذرد

                           ........................................................

بگیر از من گل یاد بودی  

                          که تنها لایق این گل تو بودی

                                                           هزاران خواستند از من بگیرند

                                              ندادم

                          چون عزیز من توبودی

         


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت


کجا بودی.....

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

                               خنده واسه هميشه از لبـام رفت

                          رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 10:55 موضوع | لینک ثابت


دل تنگم

دلم تنگ است

 دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،

 يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،

همين يک لحظه باقي است

و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم


 

نوشته شده توسط هادی قربانخانی در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت